تبليغاتX
فضایی نامه

فضایی نامه


و چرا باید زبان به دهان بگیرم و فاش نکنم که شب 9 دی باشکوه ترین شب

دنیاست!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:44  توسط فضایی  | 


در پمپ بنزین شهرمان، دست هر مرد سیگاریست و من گاهی از ترس منفجر شدن بر خود میلرزم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:41  توسط فضایی  | 


سلامی دوباره به خودم، به وبلاگم که گرد و خاک یه ساله روش نشسته

وبلاگم، هدف از ساختنت این بود که حرفامو، دغدغه هامو و دلمشغولی هامو اینجا بگم تا سبک شم

و  حداقلش این بود که مرورشون کنم، ببینم ارزش این که ذهن فضایی مو اینقد درگیر کرده داره!

ولی تنبلی که سالها در من رشد کرده و حالا فراخ تر از سوراخ ازنه نزاشت و البته مسائل دیگه ای هم بود.

حالا میگذرم از این مسائل و فصل جدید شروع وبلاگمو آغاز می کنم. امیدوارم تجربه ی خوبی باشه این

شروع...

یاد سال قبل میفتم و شروع توفانی و خشنش و آخر درمجموع خوبش. گذشت...

و خرگوشی که نماد امساله و مثله من عاشق دویدن و کم آوردنه

فعلاً همین!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 20:20  توسط فضایی  | 


به هیچی رحم نمی کنن اینا، حتی تاریخ تولد آدم !

پ ن: تاریخ تولدم  9 دی سال 63 ست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 14:26  توسط فضایی  | 

 

عزیزم ازم ناامید شدی؟ خیلی بد شد  می دونی من تولد کسی یادم نمی ره ولی ...

تولد یه سالگیت با یه ماهو خورده ای! تاخیر مبارک وبلاگ من.

دوست دارم.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 2:40  توسط فضایی 

 

میدونم صبر می کنی حتی اگه تا ابد تپق زدنم طول بکشه و در نهایت جمله م اینطور تموم شه که

میخوام تنها باشم.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 2:35  توسط فضایی 

 

هم چنان می خندم با وجود اینکه گاهی  رنگ حماقت به خود میگیرد.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 17:21  توسط فضایی 


وقتی برای کمک به مردم متوسل می شد، همش میگفت خدا بهتون عوض بده و بعدشم می گفت به حق علی...

من نمی دونم چرا اینطوری گدایی میکرد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 14:20  توسط فضایی 


زن بیلیت اتوبوسو طوری در دستش گرفته که انگار یه دسته اسکناسه.لحظه ی بعد داشت جداشون می کرد .


و من همون لحظه داشتم تصورش می ردم که شقق، دسته ی اسکناسا رو میکوبونه رو میز فروشنده و حتی چونه هم نمیزنه ، جنسشو ور میداره میره و حتی دیگه با حسرت به چیزایی که نمی تونه بخره نگاه نمی کنه .وای خدایا ، تو هم فک نمی کنم باورت شه!

اخه من تخیلم خیلی قوییه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 13:50  توسط فضایی  | 



تو حموم بودم مثل همیشه درگیر با خودم،حرفای تمام اطرافیان و حرفا و برخوردای خودم و حرفای بزرگان

و کتابا و مقاله ها و هر کوفت و زهر مار اخلاقی که خونده بودم جهت محاکمه ی خودم به کار می بردم.

آب گرم بدنمو نوازش میکرد و بی حسو بی حس ترم می کرد.بهترین فرصت بود برا اینکه خودمو رها کنم

از این محاکمه تمام نشدنی، پامو به شیوه ی هنرپیشه ها کشوندم و سعی کردم آروم ماساژش بدم

و حرکت دستامو با ضربان آب روی بدنم تنظیم کردم.بلند شدمو شروع به حرکات موزون کردم و سعی

کردم بدن متناسبمو در فضا ول بدم.

احساس کردم فوق العاده تصنعی شده و جذابیت آنچنانی نداره برا کسی، البته اگه وجود داشت و

ناخودآگاه، احساس عذاب وجدان کردم از فکر شرم آورم .

و باز محاکمه: قاضی خطاب به من، البته لحنش به خاطر نم گرم و دلنشین حموم، ملایم تر شده بود      

گفت: اگه تمام فکرتو میزاشتی رو حرکاتت و حتی یه استریپ تیز بی نقص و با تمرکز اجرا می کردی

به جای فک کردن به افراد فرضی که دارن به حرکاتت نگاه می کن، گناه کار نبودی.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 20:53  توسط فضایی