و چرا باید زبان به دهان بگیرم و فاش نکنم که شب 9 دی باشکوه ترین شب
دنیاست!!!
و چرا باید زبان به دهان بگیرم و فاش نکنم که شب 9 دی باشکوه ترین شب
دنیاست!!!
در پمپ بنزین شهرمان، دست هر مرد سیگاریست و من گاهی از ترس منفجر شدن بر خود میلرزم.
سلامی دوباره به خودم، به وبلاگم که گرد و خاک یه ساله روش نشسته
وبلاگم، هدف از ساختنت این بود که حرفامو، دغدغه هامو و دلمشغولی هامو اینجا بگم تا سبک شم
و حداقلش این بود که مرورشون کنم، ببینم ارزش این که ذهن فضایی مو اینقد درگیر کرده داره!
ولی تنبلی که سالها در من رشد کرده و حالا فراخ تر از سوراخ ازنه نزاشت و البته مسائل دیگه ای هم بود.
حالا میگذرم از این مسائل و فصل جدید شروع وبلاگمو آغاز می کنم. امیدوارم تجربه ی خوبی باشه این
شروع...
یاد سال قبل میفتم و شروع توفانی و خشنش و آخر درمجموع خوبش. گذشت...
و خرگوشی که نماد امساله و مثله من عاشق دویدن و کم آوردنه
فعلاً همین!
به هیچی رحم نمی کنن اینا، حتی تاریخ تولد آدم !
پ ن: تاریخ تولدم 9 دی سال 63 ست.
عزیزم ازم ناامید شدی؟ خیلی بد شد می دونی من تولد کسی یادم نمی ره ولی ...
تولد یه سالگیت با یه ماهو خورده ای! تاخیر مبارک وبلاگ من.
دوست دارم.
میدونم صبر می کنی حتی اگه تا ابد تپق زدنم طول بکشه و در نهایت جمله م اینطور تموم شه که
میخوام تنها باشم.
هم چنان می خندم با وجود اینکه گاهی رنگ حماقت به خود میگیرد.
وقتی برای کمک به مردم متوسل می شد، همش میگفت خدا بهتون عوض بده و بعدشم می گفت به حق علی...
من نمی دونم چرا اینطوری گدایی میکرد؟
زن بیلیت اتوبوسو طوری در دستش گرفته که انگار یه دسته اسکناسه.لحظه ی بعد داشت جداشون می کرد .
و من همون لحظه داشتم تصورش می ردم که شقق، دسته ی اسکناسا رو میکوبونه
رو میز فروشنده و حتی چونه هم نمیزنه ، جنسشو ور میداره میره و حتی دیگه
با حسرت به چیزایی که نمی تونه بخره نگاه نمی کنه .وای خدایا ، تو هم فک
نمی کنم باورت شه!
اخه من تخیلم خیلی قوییه!
تو حموم بودم مثل همیشه درگیر با خودم،حرفای تمام اطرافیان و حرفا و برخوردای خودم و حرفای بزرگان
و کتابا و مقاله ها و هر کوفت و زهر مار اخلاقی که خونده بودم جهت محاکمه ی خودم به کار می بردم.
آب گرم بدنمو نوازش میکرد و بی حسو بی حس ترم می کرد.بهترین فرصت بود برا اینکه خودمو رها کنم
از این محاکمه تمام نشدنی، پامو به شیوه ی هنرپیشه ها کشوندم و سعی کردم آروم ماساژش بدم
و حرکت دستامو با ضربان آب روی بدنم تنظیم کردم.بلند شدمو شروع به حرکات موزون کردم و سعی
کردم بدن متناسبمو در فضا ول بدم.
احساس کردم فوق العاده تصنعی شده و جذابیت آنچنانی نداره برا کسی، البته اگه وجود داشت و
ناخودآگاه، احساس عذاب وجدان کردم از فکر شرم آورم .
و باز محاکمه: قاضی خطاب به من، البته لحنش به خاطر نم گرم و دلنشین حموم، ملایم تر شده بود
گفت: اگه تمام فکرتو میزاشتی رو حرکاتت و حتی یه استریپ تیز بی نقص و با تمرکز اجرا می کردی
به جای فک کردن به افراد فرضی که دارن به حرکاتت نگاه می کن، گناه کار نبودی.